با پاهای پینه بسته
نگاهای خسته
موی سپید
بسپرده گام به ره
کوله بارش عشق
آزادی
مردم این حوالی
دستانش سرشارازمحبت
کلامش انبوهی از رهایی
استوارهمچون کوه
افتاده همچون خاک
رو به ابدیت
رفت . . .
با نورها هم خواب شد
رفت تا همیشه
و ندانست که ما
چقدر
بی اودل تنگ می شویم .
تقدیم به ا. بامداد
شعر: ق.افق








